تبلیغات
زمزم

بازگشت به وبلاگ قبلی

نویسنده : مینو چهر میرزاده شنبه 23 اردیبهشت 1396 08:48 ب.ظ  •   

سلام دوستان
نتوانستم با وبلاگ جدید هماهنگ شوم.برمیگردم به وبلاگ قبلی با ادرس
Milad321.blogfa.com
لطفا پست جدید را که بخاطر یک دوست عزیز هست بخوانید


آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 08:52 ب.ظ

روز پدر

نویسنده : مینو چهر میرزاده سه شنبه 22 فروردین 1396 11:16 ق.ظ  •   

یکی از اقوام عکسی از هدیه کودک خردسالش را در اینستا گذاشته.یک کاردستی زیبا برای روز پدر.این هدیه مرا به دوران کودکیم میبرد.دورانی که پدرها انگار قرار نبود به فرزندانشان ابراز محبت کنند.انگار اصلا ابراز محبت رسم نبود.احتمالا اگر دختری برای پدرش چنین هدیه ای درست میکرد 'سرزنش میشد که چرا وسایل را حرام کرده.
محبت پدر اما نوع دیگری بروز میکرد.اینکه از کوهنوردی های مختلف 'ریشه گلی را برایم بیاورد تا در باغچه بکارم'اینکه خار پشتی  یا اهوی ناتوانی را برای نگهداری بخانه بیاورد.عشق به کتاب و کتابخوانی را پدر در من زنده کرد.دورانی که کمتر برای تحصیل دخترها اهمیت قایل بودند' تاکید داشت که ما حتما تحصییلات عالیه داشته باشیم.برای استقلال مالی دخترها ارزش قائل بود.
به همه هدیه های روز پدر فکر میکنم که نوعشان به تدریج تغییر کرده.از ادکلن و کراوات و پیراهن و قمقمه اب و ظرف گرم نگهدارنده غذا و کیسه خواب'کمکم به سمت عصا و کمربند طبی و واکر رفته.
همانطور که ما پیر و ناتوان شده ایم'پدر هم از نظر جسمی فرتوت شده.اما این خصلت های خوبش هست که از طرریق تربیت دارد نسل به نسل منتقل میشود.صداقت'امانتداری''قانونمند ی و خیلی خصلت های خوب دیگر.
روز پدر به همه پدران خوب مبارک باشد.


آخرین ویرایش: سه شنبه 22 فروردین 1396 11:35 ق.ظ

تعطیلات عید

نویسنده : مینو چهر میرزاده جمعه 4 فروردین 1396 11:37 ق.ظ  •   

بعد از دو سال' برای تعطیلات عید عازم ولایت و خانه دوران کودکی شدم. خانه سوت و کور بود.همان شب اول'از وضعیت نامناسب پتوها و جای خواب 'تا صبح بیدار بودم.به یاد دورانی افتادم که هر عید با خواهر ها و برادرها و همسران و فرزندانمان که جما بیست و چهار پنج نفر میشدیم 'جمع میشدیم منزل پدر و مادرم.مادر چنان همه کارها را مدیریت میکرد که هم امکانات رفاهی همه برقرار بود هم تفریح و گشت و گذار در باغ ها.هیچ کم و کسری در خانه نبود.پتوها و تشک ها و بالشت ها 'همه با ملافه های دست دوز خودش کاور شده بود.شیرینی ها عید همگی دستپخت خودش بود.حتما یک دور همی فامیلی در باغ داشتیم.خانمی که برای انجام امور منزل پدر استخدام شده'بی حوصله هست. پتوهای بدون ملافه'بخاری های خاموش'یخچال نیمه خالی'و از سر صبح یک سره غر غر و بهانه گیری .
در این سالها پنج نفر از ان جمع بیست و چند نفره به رحمت خدا رفته اند'تعدادی دیگر در گوشه کنار دنیا پراکنده اند.خبری از ان صمیمیت و شادی بچه ها نیست.خبری از شب نشینی ها و گپ و گفت های صمیمانه نیست.حوصله ای هم نیست.
اما چیزهایی برقرار است.پدر هنوز هست و بودنش بهانه ای هست برای گذراندن چند صباحی در خانه ای پر از خاطره چند نسل.بهانه ای برای دیدن شهری که دوران کودکی خوبی را در انجا گذرانده ام.برای دیدن کوههای زیبایش.برای بوییدن عطر بهار نارنج و لیمو که سر تا سر شهر گسترده شده.


آخرین ویرایش: جمعه 4 فروردین 1396 12:00 ب.ظ

طلسم

نویسنده : مینو چهر میرزاده جمعه 13 اسفند 1395 04:44 ب.ظ  •   

بعد از مدتها تماس گرفته بود که احوالپرسی و درد دل کند.با اسکایپ صحبت میکرد و دوربینش روشن بود.کمی از گذشته ها و محیط کار حرف زدیم.از همکاران قدیمی و اوضاع و احوالشان.بعد حرف رسید به خانواده ها.حال عاطفه که تک دخترش بود را پرسیدم.انگار که نیشتر زده باشم به یک دمل چرکی.با بغض لب تابش را برداشت و حرکت کرد طرف یک اطاق.کف اطاق اندازه یک وانت بار کفش و لباس و کیف و بسته پفک ..پخش بود.مات و مبهوت مانده بودم.
گفت میبینی.این اطاق دختر بیست و پنج ساله من است.زندگیش هم به همین اشفتگی.هنوز نتوانست دوره کارشناسی را تمام کند.تنها کاری که بلد است پول گرفتن و خرج کردن و تفریح کردن است.یک لیوان را در خانه جابجا نمیکند.یکشب زودتر از ساعت دوازده پیدایش نمیشود.حالا هم گفته با یک نفر صحبت کرده که بیاید و برایش طلسم ها را باز کند.چون فکر میکند طلسم شده و بختش را بسته اند که شوهر مناسبی برایش پیدا نمیشود.
یادم افتاد که این دختر از دوازده سالگی مدام عاشق بود و چند ماه بعد بهم زده بود.یادم افتاد که از بچگی هر چه میخواست را به زور از پدر و مادرش میگرفت.
یادم افتاد که اگر میگفتیم اجازه نده دختر 4-5 ساله هر شب منزل یکی از بچه های مهد کودک بماند'میگفت حوصله جیغ و گریه اش را ندارم.یادم افتاد که پدر و مادر ایشان هم یک روز در خانه بند نمیشوند.برایشان مهم نبود که بچه امتحان دارد یا تب دارد یا حوصله مهمانی ندارد.خدمتکاری بود که لقمه نانی به بچه بدهد.
حالا فکر میکنند بخت این دختر طلسم شده که نه زندگی به سامانی دارد 'نه هیچ کدام از دوست پسرها رغبتی برای ازدواج با ایشان دارند.


آخرین ویرایش: یکشنبه 15 اسفند 1395 03:29 ب.ظ

طلسم

نویسنده : مینو چهر میرزاده پنجشنبه 12 اسفند 1395 10:23 ب.ظ  •   



آخرین ویرایش: - -